ما اومدیییییییییییییییییییم
سلام سلام ما بعد از کلی غیبت، دوباره به جمع دوستای گلمون اومدیم ... این چندوقته کلی سرمون شلوغ بود ، اینقده کار داشتیم که نرسیدم خاطرات پسرم رو بنویسم ... در پی تدارکات عروسی خاله زینب بودیم ، تاریخ 1/4/1392 همه چیز به خوبی و خوشی سپری شد و خاله رو به خونه بخت راهی کردیم ... جای همگی خالی بود و خیلی خیلی هم خوش گذشت ، ولی گل پسری یه ذره مامان رو اذیت کرد ... تو این همه آدم میگشتی و میگشتی تامنو پیداکنی و بیای توبغلم ... اونوقت بود که مامانی نمیتونست هیچ کاری بکنه ... توی بغل مادر جونا و عمه جون هم نمیموندی تا اینکه فرستادمت پیش بابایی تا بتونیم دلی از عزا در بیاریم ... خوب بگذریم ، ولی جاتون خالی ...
نویسنده :
مامان مریم
11:11


